شعر

دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دورمرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است دست جادوئی شب دربه روی من و غم می ببندد می کنم هر چه تلاش او به من میخندد نقش ها یی که کشیدم در روز شب ز راه آمد وبا دود اندود طرحها یی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود ******************************************************************************************************************** نيمه شبي … من خواهم رفت ؛    از دنيايي كه مال من نيست ،        از زميني كه بيهوده…

Read More