بایگانی برچسب‌ها : دل نوشته

عادت قدر شناسي را در خود تقويت كنيد گفتاردرمانی جامع انلاین فرذیس کرج +

• هر وقت به كسي لطف مي كنيد اعتماد به نفس شما به همان مقدار بالا مي رود .
• بهترين عبارت براي حل يك اختلاف اين است « شايد من اشتباه مي كنم .»
• راست بايستيد ، سرتان را بالا نگه داريد و سر حال و قبراق راه برويد خواهيد ديد احساس عملكرد بهتري داريد.
• عادت قدر شناسي را در خود تقويت كنيد .
• ياد گيري صحبت كردن در جمع اعتماد به نفس شما را به ميزان بسيار زيادي افزايش مي دهد .
• لازمه اعتماد به نفس اين است كه شهامتش را داشته باشيد كه به روش خودتان زندگي كنيد .
• نقاط ضعف هر كسي بيشتر از نقاط قوت اوست . هميشه روي نقاط قوت خود تمركز كنيد .
• افكارتان را روي كاغذ بياوريد . كار ها را اولويت بندي كنيد و هميشه از مهمترين آنها شروع كنيد .
• هرگز جز به بهترين نحوي كه مي توانيد اقدام به انجام كاري نكنيد .
• توانايي درست عمل كردن در شرايط بحراني, معيار واقعي شخصيت فرد است .
• ذهن خودتان را با حرفها ، انديشه ها ، كتابها و گفتگو هاي مفيد پر كنيد .
اگر مي توانيد چيزي را تصور كنيد ، قادر به انجام آن نيز خواهيد بود.
• مي خواهيد سرعت موفقيت خود را بيشتر كنيد ؟ پس بايد دو برابر قبل شكست بخوريد.
• عادت انسانهاي موفق اين است كه در همه كارهايشان قاطعيت دارند.
• 95% از احساسات شما به اين بستگي دارد كه وقايع را براي خود چگونه تفسير مي كنيد .
• شجاعت ، فقدان و نبودن ترس نيست ، كنترل و تسلط بر ترس است.
• با همه انسانها تحت هر شرايطي با صداقت رفتار كنيد.
• آمادگي, مشخصه افراد ماهر و تواناست . قبل از هر گفتگو يا مذاكره اي خود را آماده كنيد .
• هرگز تصور نكنيد همه چيز را مي دانيد. سوال كنيد .
• احساسات خود را كنترل كنيد. قبل از هر واكنشي نفس عميق بكشيد و تا ده بشماريد .
افرادي كه كار را سريعتر انجام مي دهند از ديد همه, افراد توانا تر و بهتري هستند .
• شهامت يعني تمايل به انجام كار بدون آنكه تضميني براي رسيدن به نتايج مطلوب وجود داشته باشد .
• بدترين نوع استفاده از وقت اين است كه كاري را كه لازم نيست به بهترين شكل انجام دهيد .
• ذهن خلاق داشته باشيد . هميشه درپي يافتن راههاي جديدتر، سريعتر، بهتر و موثرتر در حل مشكل باشيد .
• هيچ كس جز خودتان نمي تواند مانع شود كه در زندگي تان جزء بهترين ها باشيد ….

 

 

 

 

 

 

 

عشق آمدنی بود نه آموختنی+گفتاردرمانی جامع انلاین فرذیس کرج +

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده های چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظارو انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی سوز نی ،آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دلسوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم،یک نماز

عشق یعنی عالمی رازو نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچویوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور،یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

“عشق آمدنی بود نه آموختنی”

 

 

 

 

 

سخنان طلایی +گفتاردرمانی جامع انلاین گوهردشت کرج

خوش بختی

خوش بختی آن دورها نیست، بیرون نیست؛
خوش بختی پشت رخ دادهای آمده و نیامده نیست؛
خوش بختی در پس دست یافته ها نیست؛
خوش بختی، درونی است؛ همین نزدیکی ها، جایی گوشه قلب آدم.

****************

نوای درون

“تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن
ای بهـــار آرزو بر ســـرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیــــانم کن گـــذر
تـــا که گلبـــاران شـــود کلبــه ی ویـران من”

*****************************************

فریادیست در سکوتم از دوست داشتن جاده ایست

در نگاهم ازعشق اما نه سکوتم را خواندی نه نگاهم را

***************************************

دلم براي كسي تنگ است كه زيبايي روح را مي ستايد

 مهرباني را دوست دارد گذشت را مي فهمد سادگي را زيور مي داند

 وفا را گوهر دلم براي كسي تنگ است كه چشمان خيس از اشك را مي بوسد

 و با سر انگشت مهربانش آبي آسمان را نشان مي دهد

 *****************************************

موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي

آروم بدو چون شايد يکي هم داره واسه بدست آوردن

تو ميدوه

**************************************

اگر كسي را دوست داري به او بگو زيرا قلب ها

 

معمولا با كلماتي كه نا گفته مي مانند مي شكند

***********************************

انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست.

انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخی

یا تا بی نهایت ادامه بدی

 

 

گفتاردرمانی جامع انلاین سه راه گوهردشت کرج + شعر

برای من …..

برای من ، هنوز هم تو مثل یک خیال خوب

شبیه آرامش عشق ، غرور یک ستایشی !

برای من همیشه تو ، از آسمان رسیده ای

زلال و آبی و رها ، به رنگ پاکی ابرها

که از خدای آسمان ، به قلب من ، نشسته ای

برای من، هنوزهم ، تو حس خوب بودنی

پر از طنین امن عشق ، خود مقدس منی

برای من هنوز هم ، تو مثل یک نیایشی

عمیق و آبی و شریف ، وسیع و سبز وسر بلند

که می رسانی ام به اوج، که می نشانیم به نور

و می سپاریم ….

به عشق……..  

**********************************************

نقاش بی همتا

زندگی هم زشت و هم زیباست

گر که زشتی آفریدی

زشتی اش ، در قعر شب پیداست ؟!

گر که زیبایی

یقین

می ماند و خود

نقش بی همتاست

پس تویی ، نقش آفرین

نقاشی ات یکتاست

می کشی نقش پری ، تا آورد

از آسمان رازی

کزان روشن شود دنیا

می کشی دیوی که باشد بی سو و بی پا

می وزد توفنده بادی

غرد و ویران کند هر جا

بازوانت پر توان

خود می کنی تقدیر خود

یا زشت و یا زیبا

پس تویی نقش آفرین ، نقاش بی همتا

**************************************************

پایان تردید

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

زیرا باران ، روی یک شاخه گل سرخ

در کنار غم واندوه دلی

یا میان خوشی و بی دردی

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

در کنار غزلی از حافظ

در میان گریه

در پس نا امیدی

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

در کنار همه باور ها

یا میان هر چه نا باوری و تردید است

پس یک خاطره تلخ

بعد از اندوه جدایی

بعد دل بستن و بگسستن و دلگیر شدن

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

تو خودت اصل حضوری

درک من محدود است

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

یاری ام کن بتوانم

روی نومیدی و یاس

روی این بی خبری

خط بطلان بکشم

و مددهای تو را

از دل و جان حس بکنم

خسته از ….

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي كلامي

 عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم

 تو از قبيله ي انسانيت آمده اي
تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت

و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟؟؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من

 با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و

 در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست.

 

***************************************************************************

دل من در كوله بار رفتن تو !

بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود .

 

****************************************************************************

بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته… اما مرده است.  دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم… سلطان قلبم تو هستی… من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم …  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد… و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین … مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..

 

****************************************************************************************

اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته

غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها

نگاه کن یه مرد تنها
روی ماسه های ساحل
با سر انگشتای خسته ش
می کشه عکس دو تا دل

خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون

می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه

نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی

 

*******************************************************************************************************

کاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
!
آه وقتي که ، لبخند نگاهت را

مي تاباني ؛
بال مژگان بلندت را
مي خواباني ؛
آه وقتي که تو چشمانت ،
آن جام لبالب از جان دارو را
سوي اين تشنه ی جان سوخته مي گرداني ،
موج موسيقي عشق
از دلم ميگذرد
…!

من در آن لحظه که چشم تو به من مي نگرد
برگ خشکيده ی ايمان را ، در پنجه ی باد ؛
رقص شيطاني خواهش را ، در آتش سبز ؛
نور پنهاني بخشش را ، در چشمه ی مهر ؛
اهتزاز ابديت را مي بينم

بيش از اين سوي نگاهت ، نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ،
ياراي تماشايم نيست ؛
کاش ميگفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ……؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خانواده یعنی ….

 

 

 

 

I ran into a stranger as he passed by

با مردي كه در حال عبور بود برخورد كردم

“Oh excuse me please” was my reply.
معذرت ميخوام

He said, “Please excuse me too;
من هم معذرت ميخوام

I wasn’t watching for you.”
دقت نكردم

We were very polite, this stranger and I.
ما خيلي مؤدب بوديم ، من و اين غريبه

We went on our way saying good-bye.
خداحافظي كرديم و به راهمان ادامه داديم

But at home a difference is told,
اما در خانه چيزي متفاوت گفته ميشه

How we treat our loved ones, young and old
با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم

Later that day, cooking the evening meal,
كمي بعد آنروز، در حال پختن شام

My son stood beside me very still.
پسرم خيلي آرام كنارم ايستاد

As I turned, I nearly knocked him down.
همينكه برگشتم به او خوردم و تقريبا” انداختمش

“Move out of the way,” I said with a frown.
” با اخم گفتم اه!! از سر راهم برو كنار”

He walked away, his little heart broken.
قلب كوچكش شكست و رفت

I didn’t realize how harshly I’d spoken.
نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم

While I lay awake in bed,
وقتي توي تختم بيدار بودم

God’s still small voice came to me and said,
صداي آرام خدا در درونم گفت

“While dealing with a stranger, common courtesy you use,
وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني

But the children you love, you seem to abuse.
اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني

Go and look on the kitchen floor,
برو به كف آشپزخانه نگاه كن

You’ll find some flowers there by the door.
آنجا نزديك در، چند گل پيدا ميكني

Those are the flowers he brought for you.
آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است

He picked them himself: pink, yellow and blue.
خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي

He stood very quietly not to spoil the surprise,
آرام ايستاده بود كه سورپريز بكنه

And you never saw the tears that filled his little eyes.”
و هرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي

By this time, I felt very small,
در اين لحظه احساس حقارت كردم

And now my tears began to fall.
واشكام سرازيرشدند

I quietly went and knelt by his bed;
آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

“Wake up, little one, wake up,” I said. “
بيدار شو كوچولو ، بيدار شو

Are these the flowers you picked for me

اينا گلهائين كه تو برام چيدي؟

He smiled, “I found ’em, out by the tree.
او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم

I picked ’em because they’re pretty like you.
ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن

I knew you’d like ’em, especially the bluehtmltag
ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا” آبيه رو

I said, “Son, I’m very sorry for the way I acted today
گفتم پسرم واقعا” متاسفم از رفتاري كه امروز داشتم

I shouldn’t have yelled at you that way.”
نميبايست اونطور سرت داد بكشم

He said, “Oh, Mom, that’s okay. I love you anyway.”
گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

I said, “Son, I love you too,
گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

And I do like the flowers, especially the blue.”
و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا” آبيه رو

Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for
Would easily replace us in a matter of days.
But the family we left behind will feel the loss for the rest of their Lives.
And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own
Family an unwise investment indeed, don’t you think
So what is behind the story

What does the word FAMILY mean to us

آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك
روز براي شما جانشيني مي آورد. اما خانواده اي كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر
احساس فقدان شما را خواهد كرد.
و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كارميكنيم و نه خانواده مان .چه سرمايه
گذاري ناعاقلانه اي !! اينطور فكر نميكنيد؟!! پشت اين داستان چه پندي نهفته
است. كلمه ” خانواده ” يعني……

 

 

 

 

 

 

 

 

دل نوشته

…..

سالی به سال پیش دوخته شد

سالی به سالهای عمرما نیز افزوده شد

به راستی که دستان مهربان بافنده سالهای عمرمان

چه مهربانانه مشغول بافتن این نقش و نگاره

رنگارنگیست ، که با برخورد میله های بافتنیش

سرود زندگی را نوید دهد

سرود یک لحظه نفس کشیدن 

 سرود یک لحظه خندیدن 

 سرود  یک لحظه گم شدن ، در اعماق وجود ، و سپس

پیدا شدن با شنیدن و لمس ، این موسیقیه زیبا در انتهای هستیه درون.

باری چه خوش می نوازد این روح

در کالبد وجود ، پنداری درویشیست ،

خود در سکوت 

که می گوید از عشق ، چه عاشقانه

می نوازدش ، چه عاشقانه ، عاشق است

عشق را خرجه ساز می کند

تنها ازسازش انتظار سخنیست ، دلربا و مستانه .

… حقا…

قدر تاره کهنه را استاد داند و شفای جسمه بیمارش

در دستانه اوست . سازیم پنداری در دستان خدا.

خوشا سازی که در دست استاد شروع به نواختن کند.

دستان مهربانش ، چه دلسوزانه می نوازد ،

                         نواختنش نوازش است .

                              

                                              ساز نیز قدر استاد بداند

که چون استاد شروع به نوازش کند ، دنیا به

احترام ، سر خم کند و به زانو در آید.

همانا این قدرتیست که استاد به سازش می دهد

صدایش ، احساسش پنداری از درون ساز فواره

می زند و دنیارا به حرکت وا می دارد ، که ای

نا امید ، ای خسته ، ای دلشکسته ، ای پریشان حال

ای گمشده در دنیای واقعی و خیال … برخیز

و حرکت آغاز کن . از پستی ها و بلندیها پند گیر.

همچون نتهای موسیقی 

گاهی در انتهای سکوت و گاهی به اوج خروش .

امسال سال توست / امسال سال ماست

برخیز و رقصیدن اغاز کن

برخیز، شادمان شو که استاد ، خود نیک می داند

نیازت نت جدیدیست که آن مهربان برایت از قبل فراهم کرده .

 بیا و در این سمفنیه زندگی ، سازی شو

به لطافت تار 

 

نرمیه کشیدنه آرشه برسیم های ویالون

 به استقامت دف 

 نگاه پیانو باش به انگشتان

دست استاد که رقصان ، می نوازد تا بینهایت .

شاید حتی یک مضراب ، کمکی باش برای نشان قدرت گیتار

 سازی باش بی همتا ، تشنه آغوش و دستان گرمو عاشقانه خدا .

عاشق باشو سبز ، که این سبزی از درد و ترکیدنه دانه ای آغاز شود

و به ثمر رسد .

 

 

دل نوشته

 

 

 

حتی اگر فقط

 

 

توی سی دقیقه می‌بازید. سی دقیقه که تو حالت خوب نیست و او حالش خوب است و دلش خواسته است برای تو تعریف کند که چرا خوب است اما تو حواست نیست، حواست به خودت نیست، به او که دوستش داری نیست، به دوستی‌تان نیست و پس‌اش می‌زنی، می‌زنی زیر همه چیز توی بی‌حواسی و تمام می‌شود، با همه‌ی زیبایی و سادگی و پاکی‌اش، با همه‌ی بی‌حاشیه بودنش، با همه‌ی آن همه که همدیگر را می‌فهمیدید، با همه‌ی آن همه خاطره‌ی خوب، این‌ها همه تمام می‌شوند، توی سی دقیقه، سی دقیقه‌ی بازنده، سی دقیقه که همه چیز را می‌بازید و برگشتن دیگر سخت می‌شود، سخت، اگر نگویم غیرممکن، اگر نگویم که خاطره‌ی آن سی دقیقه تا همیشه ته ذهنش می‌ماند، و ته ذهنش می‌ماند که این آدمی که من دلم خواسته بود برای او تعریف کنم که چرا خوب بودم آن شب، سرخوشی‌ام را ناخوش کرد با بی‌حواسی‌اش و هیچ حواسش نبود، هیچ دلش با من نبود، با حرف من نبود، حتا اگر فقط سی دقیقه، حتا اگر همان فردا صبح حواسش سر جایش آمده بود و عذرخواهی کرده بود، اما عذرخواهی چه دردی را دوا خواهد کرد وقتی آن سی دقیقه برای همیشه اتفاق افتاده است، سرانجام اتفاق افتاده است، سرانجام فروریخته‌اید و همه چیز تمام شده است توی سی دقیقه‌ی بازنده.

 

 

 

 

 

 

 

 

دل نوشته

 رسیدن

آدم‌ها تا یک روزی از زندگی‌شان شاید فقط زندگی را خیال می‌کنند، زندگی را واقعا زندگی نمی‌کنند. خیال می‌کنند که فردا که زندگی‌شان شروع شود همه‌ی آن‌چیزها که باید یاد گرفته باشند را یاد می‌گیرند و از بهترین دانشگاه‌های دنیا بالاترین مدرک‌ها را می‌گیرند و آن خانه‌ی رویایی توی آن خیابان رویایی را می‌خرند و آن ماشین محبوب‌شان را سوار می‌شوند و با معشوق رویایی‌شان بالاخره ازدواج می‌کنند و بچه‌های‌شان را که زیباترین اسم‌های دنیا را برای‌شان انتخاب کرده‌اند برای درس خواندن به بهترین مدرسه‌ی شهر می‌فرستند. حتا اگر خیال‌پردازتر باشند، می‌توانند وقتی که اختتامیه‌ی جشنواره‌ای را می‌بینند خیال کنند که روزی بهترین فیلم دنیا را می‌سازند و از بهترین جشنواره‌های دنیا بهترین جایزه‌ی جشنواره را می‌گیرند و موقع تحویل گرفتن جایزه‌شان، روی سن، آن را به آدمی تقدیم می‌کنند که روزگاری ترک‌شان کرده است و ثابت می‌کنند به او که در انتخابش اشتباه کرده است، همین‌طور که دارند با حلقه‌ی توی دست‌شان بازی می‌کنند تا به رخ او بکشند که دیگر برای پشیمانی دیر شده است. یا می‌توانند وقتی برنده‌های یک جایزه‌ی ادبی اعلام می‌شود خیال کنند که روزی بهترین مجموعه‌داستان دنیا را می‌نویسند که خط‌به‌خط داستان‌هایش را خواننده‌های‌شان دوست دارند از حفظ کنند یا پشت کارت‌پستال برای یار در سفرمانده‌شان بنویسند و چنان آن داستان‌ها خوبند که مجبورند وقت مصاحبه با منتقدهای ادبی و بعد از شنیدن تعریف‌های آن‌ها، کمی شکسته‌نفسی کنند و بگویند که ای بابا، این‌طورها هم نیست، این تازه اولین مجموعه‌داستان من است. و خب، خیال‌پردازی که انتها ندارد، حالا نوبت خیال کردن درباره‌ی رمانی است که روزگاری می‌نویسند و دنیا را تکان می‌دهد و تکان می‌دهد و تکان می‌دهد.

آدم‌ها اما از یک روزی به بعد دیگر نمی‌توانند زندگی را فقط خیال کنند، چون چشم باز می‌کنند و می‌بینند که زندگی چند وقتی است که واقعا شروع شده است، چون چشم باز می‌کنند و می‌بینند که دارند واقعا زندگی می‌کنند. واقعا چند وقتی است که هر روز باید روزی دوازده ساعت کار کنند و تازه باز پولی در نمی‌آورند. از کارشان لذت نمی‌برند، مثل کار کردن خر است برای خوردن یابویی که رییس‌شان است. درس‌شان را در یک دانشگاه متوسط تا یک‌جایی خوانده‌اند و با یک مدرک میانی رها کرده‌اند. از معشوق‌شان دور افتاده‌اند. شب که به سقف اجاره‌ای بالای سرشان می‌رسند آن‌قدر خسته‌اند که رمانی که کنار تخت‌خواب‌شان است چند صفحه بیشتر پیش نمی‌رود و چشم‌هایشان روی هم می‌آید. اضافه وزن پیدا کرده‌اند، صبح که از خواب بیدار می‌شوند هیچ حواس‌شان نیست که قیافه‌شان توی آینه هیچ شبیه آن آدم ایده‌آلی نیست که زمانی خیال می‌کردند در سی‌سالگی شبیه او می‌شوند، حواس‌شان نیست چون کمبود خواب دارند. حواس‌شان نیست چون فقط به این فکر می‌کنند که چطور می‌توانند سر وقت به سر کارشان برسند، چون اگر خیلی خوش‌شانس باشند فقط دنبال نقشه کشیدن برای ساعت نهار هستند که به معشوق‌شان تلفن بزنند و بگویند هنوز دوستش دارند، هنوز چند روزی بیشتر برای‌شان صبر کند، وام اداره دارد جور می‌شود، تعاونی اداره دارد به کارمندها زمین قسطی می‌دهد، تو فقط چند وقت دیگر صبر کن عزیزم، می‌دانم خسته شده‌ای از این وضع، خب، می‌بینی که، من دارم همه‌ی تلاشم را می‌کنم، بابام بازاری بوده یا مادرم دختر بازاری، شارژ موبایلم دارد تمام می‌شود، تمام هم نشود صدا قطع و وصل می‌شود، فقط زود بگو که دیگر چه کار می‌توانم بکنم، زود بگو تا قطع نشده. بیپ، بیپ.

آدم‌ها، بی‌معجزه‌مانده‌های معمولی‌شان، تا وقتی که کودک هستند، یا دست بالا تا وقتی که هنوز جوانی‌شان تمام نشده است، زندگی نمی‌کنند، زندگی را فقط خیال می‌کنند. بزرگ‌سالی که شروع شد، همه چیز تمام شده است، فرصت خیال‌کردن تمام شده است. کافی است به نزدیکی‌های میان‌سالگی برسند، همین میان‌سالگی که دیگر سن و سال‌شان عدد ندارد، همین میان‌سالگی که همیشه همین نزدیکی‌هاست و فقط حواس‌شان نیست، فقط خیال می‌کنند که هیچ‌وقت نمی‌رسد، نمی‌رسد، نمی‌رسد.

 

دلتنگی

بر من می خندی

فواره می کنی همه ی عقده های کهنه ات را

          بر پلک های سکوتم !

چه سخت است سبز خواستن

اما جرات رویش در تو متلاشی شود !

و تو همچون تگرگ بر من می باری

بی آنکه بفهمی

 من

توان هجومت را ندارم !

می ایستم

می شکنم

می ایستم

می شکنم

و این تکرار همیشگی در من طوفانی شده است .

گاه گاه

با کودک لجوج دلبستگی هایم

می نشینم و نگاهت می کنم

تشنه به سمت آبشارت هجوم می برم

بی آنکه بدانم

چه کوله بار سنگینی بر سرم آوار می شود !

*

چه عصری است این عصر خسته ی مفلوک

چه عصری است

             این عصر بیصدا شکستن ها !

*

باید بر خیزم

و بیاویزم شکست های صدایم را

بر دیوار سکوت اتاقم

باید برخیزم

چقدر دلم آماده ی ویران شدن است !

باید برخیزم . . .

*

باران می آید

باران می آید

باران می آید

این ابتدای شکفتن است  . . .