بایگانی دسته بندی ها: سخن بزرگان

جملات طلایی

از اینکه در کنارم هستی بسیار شادم . بودنت به من کمک می کند که دریابم دنیا چقدر زیباست .     (گوته)

 

 

 

مرد خسیس . گرانتر  می پردازد.           (تااونه کینگ )

 

 

 

گاهی آدمها به آن میزان به هم نزدیک می شوند که دیگر یکدیگر را نمی بینند ! شاید دوری بتواند

دوباره موجب شناخت درست تر آنها از یکدیگر گردد.      ( ارد بزرگ )

 

 

با همسر خود نیز مثل یک کتاب رفتار کنید . فصل های خسته کننده آن را هرگز نخوانید .   

       ( سونی اسمارت)

 

 

به کسی عشق بورز که لایق عشق تو باشد نه تشنه عشق …. چون تشنه عشق روزی سیراب

می شود.   ( ویکتور هوگو)

 

 

زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند … مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند

که زنان تغییر نکنند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جملات طلایی

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است .          ( دکتر شریعتی)

راز خوشبختی  این است که بدانید دیگران دلیل خوشبختی شما هستند .        (آندره مورا)

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم در حسرت نیمه اول.     ( اسپنسر جانسون)

عشق  تنها چیزی است که هر چه بیشتر ببخشید بیشتر می شود     .          (ویکتور هوگو )

مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران.                  (کنفوسیوس)

راز شاد زیستن در دوست داشتن است .                                          (جی دونالد والترز)

ساده ترین درس زنگی این است : هرگز کسی را میازار.                    (ژان ژاک روسو)

کسی که کوه رااز میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن  سنگ ریزه ها کرد.     (مثل چینی)

تا هنگامی که زنده هستی یاد بگیر که چگونه زندگی کنی.               ( سنگا )

برای راه یافتن به دل هر کس باید از چیزی سخن گفت که نزد او عزیزتر است .     ( دیل کارنگی)

زیاد زیستن کما بیش آرزوی همه است  اما خوب زیستن آرمان گروه معدود .         (ج. هیوز)

به جای اینکه اینکه سعی کنید مرد موفقیت باشید سعی کنید مرد ارزشها باشید.       (آلبرت انیشتن)

خوشبختی میان خانه ی شماست بیهوده آن را در میان باغ دیگران می جویید .       (مارک اورل)

این زیبایی نیست که آفریننده عشق است  بلکه عشق است که آفریننده زیبایی است .     (تولستوی)

کلمه نه در زبان یک زن به معنی پاسخ منفی نیست .       ( سر فلیپ سیدنی)

با مصلحت دیگران ازدواج کردن در جهنم زیستن است.           (آرتور شو پنهاور)

به سه چیز تکیه نکن. غرور. دروغ و عشق . آدم با غرور می بازد و با عشق می میرد.      ( دکتر شریعتی )

مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم . مهم این است که در چه راستایی گام برمی داریم.   ( هولمز)

زندگی به چیزی نمی ارزد . اما ارزش هیچ چیزی به اندازه زندگی نیست .     ( مالرو)

عشق شادی خوبان . شگفتی خردمندان و اعجاز خدایان است .     ( افلاطون)

عاقل کسی است که کم بگوید و زیاد بشنود .       ( سقراط)

اگر شیوه ی نگریستن خود را به زندگی دگرگون کنید زندگی تان دگرگون می شود.     ( گای فینلی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدا و شیطان

خدا و شیطان

زاهدی در بنی اسرائیل دویست سال طاعت کرده بود . روزها به روزه و شبها به نماز و در ان دویست سال خدای را یک لحظه نیازرده بود . با خود گفت : کاشکی ابلیس لعین را بدیدی تا با او بگفتمی : برو خاک نومیدی بر سر کن که تو را بر من هیچ دست نباشد .   چون زاهد این اندیشه کرد در ساعت ابلیس در محراب او سر به در اورد . زاهد پرسید که تو کیستی . گفت من آنم که تو را ارزوی دیدار من بود . تو را سعادت پاینده باد که دویست سال است چنین به عبادت می گذرانی و من یک نفس حتی به احوال تو راه نیافته ام . و دویست سال دیگر از عمرت مانده است و مرا بر تو هرگز دست نخواهد رسید . این بگفت و نالان و گریان از پیش چشم زاهد غایب شد .

 

 

مرد عابد با خود اندیشید که دویست سال است تا خود را در بوته ی مجاهدت می گذارم . به اندیشه آن که مگر فردا بمیرم . شاید که از سر صفا و طاعت به گور شوم . اکنون دویست سال دیگر مانده است . صد سال قدم در میدان هوای خود نهم و این نفس را به مراد و شهوت او بپرورم … انگه در صد سال واپسین توبه کنم و گذشته ها را عذر خواهم تا هم هوای نفس باشد و هم صفا و طاعت .

 

 

دیگر روز مجلس طرب بساخت و با اهل فسق و فساد بنشست و چه کارها که نکرد . چون شب درامد از حضرت جبروت خطاب امد ملک الموت را که بر و آن مرد بی فرمان را و آن مست زانی بی امان را جان بردار . که ما جریده ی اهل سعادت را از نام او برداشتیم .

 

 

آن مرد دویست سال عبادت کرد و یک شب فسق و عاقب آن چنان شد .

آنان که دویست سال فسق کنند بی آنکه شبی را عبادت چه کنند ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

شرح قتل امیر کبیر

… چاره  چیست‌ و جز آن‌که تا دو سه ساعت دیگر مکث نموده همان قسمی که گفته‌اند ناهار را اینجا خورده و بعد از ظهر راه بیفتیم . چه می‌توانم بکنم و علی اکبر بیک است که با خود حرف زده، این سخنان را به زبان می‌آورد.

 

علی بیک کیست؟ او چاپار دولتی است که از طهران به شیراز آمد و رفت داشت. موقع مراجعت از شیراز در خارج آبادی فین در زمین‌های باغ قدم میزد. هنگام حرکت از طهران مهدعلیا مراسلات به او سپرده بود که از فین کاشان به عزه‌الدله رساند و هنگام مراجعت از شیراز جواب آنها را دریافت داشته به تهران بیاورد . دو سه ساعت از آفتاب گذشته به اندرون پیغام فرستاده و جواب مراسلات مهدعلیا را مطالبه کرد . در دفعه آخر به او گفته اند که باید یک دو ساعت دیگر صبر کند تا امیر از حمام بیرون آمده و بعد از ناهار جوابها را گرفته روانه شود

 

در حالی که او کلمات صدر مقاله را به زبان می‌آورد و محض گذراندن وقت به تماشای چشمه‌ی فین کاشان می‌رود نظرش از دور به چند نفر سوار می‌افتد که از جاده‌ی تهران به طرف باغ شاه می‌آیند.

سوارها پنج نفر بودند و هر پنج نفر سرو صورت خود را پيچيده، یعنی چپیه و عگال داشته، جز چشم‌ها چیز دیگری از آنها نمایان نبود. حمام در زاویه جنوب شرقی باغ که اطراف آن به کلی خلوت است واقع شده بود، در صفه‌ی بزرگ سربینه‌ی آن رخت حمام امیر را یک نفر خواجه مشغول ترتیب دادن بود . اما اکبر بیک چون چشمش به سوارها افتاد که به جانب او آمده‌اند ایستاد و چنان که گفتیم آن اسب سوارها پنج نفر بودند تمام روبسته بودند، سواری که جلوتر از همه می‌آمد غران گفت : علی اکبر تو اینجا چه می‌کنی؟ علی اکبر چاپار دولتی که صدای سوار به گوشش آشنا آمد و او را شناخت ، گفت از شیراز مراجعت کرده ، اینجا منتظر جواب کاغذهای مهد‌علیا هستم که دریافت نموده و به طهران حرکت بکنم. آن سوار گفت امیر کجاست؟ علی‌‌اکبر گفت حمام . باز پرسید کدام حمام و جواب شنید همین حمام. سوار گفت بیا با هم برویم آنجا. چون به جلوی در حمام رسیدند آن سوار و یک نفر دیگر از همراهان او پیاده شده و دست علی اکبر بیک را گرفتند تا مبادا به عزه‌الدوله خبر بدهد. و بعد سه نفری از پله‌ها پایین آمدند و وارد سربینه شدند.

 

مامور مربوط نظری به اطراف و به صفه‌ها انداخته، آهسته به خواجه گفت اگر نفست بیرون بیاید کشته خواهی شد و آن شخصی را که با خود آورده بود با کارد برهنه به آن خواجه گماشته و به علی اکبر بیک هم گفت : تو هم همین جا بنشين و تکان نخور و خود مجددا از پله‌ها بالا آمد و دو نفر از سوارها را پیاده کرده و گفت بیایید اینجا و آن دور و بر و طرف باغ را بسته و از این سنگها برده و پشت آن سنگ‌چین کنید و بعد هم بیرون ایستاده، احدی را راه ندهید. مجددا وارد سربینه شده ، خواجه را بی‌حرکت و زهره ترک و علی بیک را هراسان و گماشته خود را در حال حاضر باش دیده چهره خود را کاملا مکشوف ساخته، وارد گرم‌خانه شده و تعظیم نمود. امیر گفت  از کجا بودید؟ گفت از طهران و دست بر جیب کرد و کاغذی را بیرون آورده در برابر نظر امیر که در صحن حمام نشسته و دلاک پشت او را کیسه می‌کشید، گسترده و  گفت این است دست خط آفتاب نقط! [ ناصرالدین شاه]، امیر خواند .

امیر کبیر گفت آیا می‌گذارید که من از حمام بیرون بیایم و آن وقت ماموریت خود را انجام دهید؟ مامور گفت خیر.  امیر پرسید می‌گذارید وصیت خود را بنویسم؟ گفت خیر .پرسید می‌گذارید یک دو کلمه به عزه ‌الدوله پیغام داده خداحافظی کنم؟ گفت خیر.

 

 امیر گفت پس هرچه می‌خواهی بکنی بکن . اما همین قدر بدان که این پادشاه نادان مملكت ایران را از دست خواهد داد. حاجی علی خان گفت:« صلاح مملكت خود ، خسروان دانند.»

امیر گفت بسیار خوب اما لااقل این ماموریت را به طوری که من می‌گویم انجام دهید.  گفت بلی مختارید.

 

امیر به دلاک گفت نشتر فصادی همراه داری؟ گفت بلی . امیر گفت برو بیاور. دلاک به سربینه آمد و از توی لباس‌هاي خود نشتر پیدا کرده آورد و رگهای هر دو بازوی امیر را گشود.

امیر در کنار حمام پشت به در ورودی نشسته، کف‌های دو دست را بر روی زمین گذارده خون از دو ستون بازوان او فوران و جریان داشت. دلاک در یک گوشه حمام حیران ایستاده و نمی‌دانست جلوی خون را چه وقت باید بگیرد. حاجی علی خان گفت  معطل نکن؛ کارش را تمام کن. میر‌غضب با چکمه لگد به میان دو کتف امیر نواخت . امیر غلطیده، به روی زمین افتاد. میرغضب دستمال ابریشمی را لوله کرده به حلق امیر چپاند و گلوی او را فشرد تا جان داد. بعد قد بلند کرد و گفت دیگر کاری نداریم .حاجی علی خان بیرون آمد و با همراهان خود سوار اسب‌های تندرو شده به جانب طهران رهسپار شد.

 

این تفصیل را که با تمام جزئیات آن پس از کشته شدن امیر ،عزه‌الدوله از علی اکبر و خواجه و دلاک شنیده و تحقیق نموده بود بارها  نقل کرد است . »

                                                                            به نقل از اعلم الدوله ثقفی

 

 

 

 

 

 

سنجش کارایی

پسر کوچکی وارد داروخانه شدکارتنی را به سمت تلفن هل داد روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کردبه گرفتن شماره ای هفت رقمی مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.پسرک پرسید:خانم می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد پسرک گفت: خانم من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد زن در جوابش گفت: از کار این فرد کاملا راضی ام پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد دادمن پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برای تان جارو می کنم در این صورت شما در یکشنبه زیبا ترین چمن را در کل شهر خواهیدداشت مجددا زن پاسخ منفی داد پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت گوشی را گذاشت.


مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت پسر از رفتارت خوشم می آید، به خاطر این که روحیه ی خاص و خوبی داری،دوست دارم کاری به تو پیشنهاد بدهم پسر جوان جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم،‌من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.