بایگانی دسته بندی ها: شعر

دلتنگی

بر من می خندی

فواره می کنی همه ی عقده های کهنه ات را

          بر پلک های سکوتم !

چه سخت است سبز خواستن

اما جرات رویش در تو متلاشی شود !

و تو همچون تگرگ بر من می باری

بی آنکه بفهمی

 من

توان هجومت را ندارم !

می ایستم

می شکنم

می ایستم

می شکنم

و این تکرار همیشگی در من طوفانی شده است .

گاه گاه

با کودک لجوج دلبستگی هایم

می نشینم و نگاهت می کنم

تشنه به سمت آبشارت هجوم می برم

بی آنکه بدانم

چه کوله بار سنگینی بر سرم آوار می شود !

*

چه عصری است این عصر خسته ی مفلوک

چه عصری است

             این عصر بیصدا شکستن ها !

*

باید بر خیزم

و بیاویزم شکست های صدایم را

بر دیوار سکوت اتاقم

باید برخیزم

چقدر دلم آماده ی ویران شدن است !

باید برخیزم . . .

*

باران می آید

باران می آید

باران می آید

این ابتدای شکفتن است  . . .