بایگانی دسته بندی ها: دل نوشته

خانواده یعنی ….

 

 

 

 

I ran into a stranger as he passed by

با مردي كه در حال عبور بود برخورد كردم

“Oh excuse me please” was my reply.
معذرت ميخوام

He said, “Please excuse me too;
من هم معذرت ميخوام

I wasn’t watching for you.”
دقت نكردم

We were very polite, this stranger and I.
ما خيلي مؤدب بوديم ، من و اين غريبه

We went on our way saying good-bye.
خداحافظي كرديم و به راهمان ادامه داديم

But at home a difference is told,
اما در خانه چيزي متفاوت گفته ميشه

How we treat our loved ones, young and old
با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم

Later that day, cooking the evening meal,
كمي بعد آنروز، در حال پختن شام

My son stood beside me very still.
پسرم خيلي آرام كنارم ايستاد

As I turned, I nearly knocked him down.
همينكه برگشتم به او خوردم و تقريبا” انداختمش

“Move out of the way,” I said with a frown.
” با اخم گفتم اه!! از سر راهم برو كنار”

He walked away, his little heart broken.
قلب كوچكش شكست و رفت

I didn’t realize how harshly I’d spoken.
نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم

While I lay awake in bed,
وقتي توي تختم بيدار بودم

God’s still small voice came to me and said,
صداي آرام خدا در درونم گفت

“While dealing with a stranger, common courtesy you use,
وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني

But the children you love, you seem to abuse.
اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني

Go and look on the kitchen floor,
برو به كف آشپزخانه نگاه كن

You’ll find some flowers there by the door.
آنجا نزديك در، چند گل پيدا ميكني

Those are the flowers he brought for you.
آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است

He picked them himself: pink, yellow and blue.
خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي

He stood very quietly not to spoil the surprise,
آرام ايستاده بود كه سورپريز بكنه

And you never saw the tears that filled his little eyes.”
و هرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي

By this time, I felt very small,
در اين لحظه احساس حقارت كردم

And now my tears began to fall.
واشكام سرازيرشدند

I quietly went and knelt by his bed;
آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

“Wake up, little one, wake up,” I said. “
بيدار شو كوچولو ، بيدار شو

Are these the flowers you picked for me

اينا گلهائين كه تو برام چيدي؟

He smiled, “I found ’em, out by the tree.
او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم

I picked ’em because they’re pretty like you.
ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن

I knew you’d like ’em, especially the bluehtmltag
ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا” آبيه رو

I said, “Son, I’m very sorry for the way I acted today
گفتم پسرم واقعا” متاسفم از رفتاري كه امروز داشتم

I shouldn’t have yelled at you that way.”
نميبايست اونطور سرت داد بكشم

He said, “Oh, Mom, that’s okay. I love you anyway.”
گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

I said, “Son, I love you too,
گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

And I do like the flowers, especially the blue.”
و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا” آبيه رو

Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for
Would easily replace us in a matter of days.
But the family we left behind will feel the loss for the rest of their Lives.
And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own
Family an unwise investment indeed, don’t you think
So what is behind the story

What does the word FAMILY mean to us

آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك
روز براي شما جانشيني مي آورد. اما خانواده اي كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر
احساس فقدان شما را خواهد كرد.
و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كارميكنيم و نه خانواده مان .چه سرمايه
گذاري ناعاقلانه اي !! اينطور فكر نميكنيد؟!! پشت اين داستان چه پندي نهفته
است. كلمه ” خانواده ” يعني……

 

 

 

 

 

 

 

 

سخنان ناب

 

منتظر باش اما معطل نشو।

 

تحمل کن اما توقف نکن।

 

قاطع باش اما لجباز نباش।

 

صریح باش اما گستاخ نباش।

 

بگو اره اما نگو حتما।

 

بگو نه اما نگو ابدا.

ارزش یک سال را از دانش آموزی بپرس که در امتحانات آخر سال رد شده و قراراست یک سال دیگرکتابهای تکراری را ورق بزند.

 

– ارزش یک ماه را از مادری بپرس که طفل نارسش فقط یک ماه زودتربه دنیا آمده وحالا چکیده ۸ ماه آرزو های طلایی اش زیر چادر اکسیژن تلف شده است।

 

– ارزش یک هفته را از نویسنده هفته نامه ای بپرس که همه هفته گذشته سرش شلوغ بوده و در آغازهفته جدید باید گزارشش روی میز سر دبیر باشد।

 

 – ارزش یک ساعت را از دو چشم انتظاری بپرس که برای دیدن هم سر قرار لحظه شماری می کنند।

 

 – ارزش یک دقیقه را از مسافر جا مانده ای بپرس که یک دقیقه پیش قطارش بدون او راه افتاد।

 

 – ارزش یک ثانیه را از کسی بپرس که فقط یک ثانیه ترمزش دیر گرفت و حالا به جسدی کف خیابان خیره شده است।

 

 – ارزش یک صدم ثانیه را از دونده ای بپرس که در المپیک نقره گرفت।

 

 

هر دقیقه را مثل گنج ذخیره کن زمان برای کسی صبر نمی کند.

 

 

توی این دنیا قحطی خیلی چیزها فرا رسیده.

 

از جمله قحطی فرصت.ما توی این دوران چقدربه دیگران فرصت تصمیم گیری می دیم؟

 

 

چقدر فرصت اشتباه کردن می دیم؟ چقدر دیگران به ما فرصت اشتباه کردن میدن؟

 

 

تصمیم گرفتن توی همچین شرایطی خیلی سخته.

 

 

آدم وقتی می فهمه اجازه اشتباه کردن نداره و هر اشتباهی نابخشودنی خواهد بود

 

 

و همینطور زمان تصمیم گیری صحیح بسیار

 

 

اندکه بد جوری مستاصل میشه………..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل نوشته

…..

سالی به سال پیش دوخته شد

سالی به سالهای عمرما نیز افزوده شد

به راستی که دستان مهربان بافنده سالهای عمرمان

چه مهربانانه مشغول بافتن این نقش و نگاره

رنگارنگیست ، که با برخورد میله های بافتنیش

سرود زندگی را نوید دهد

سرود یک لحظه نفس کشیدن 

 سرود یک لحظه خندیدن 

 سرود  یک لحظه گم شدن ، در اعماق وجود ، و سپس

پیدا شدن با شنیدن و لمس ، این موسیقیه زیبا در انتهای هستیه درون.

باری چه خوش می نوازد این روح

در کالبد وجود ، پنداری درویشیست ،

خود در سکوت 

که می گوید از عشق ، چه عاشقانه

می نوازدش ، چه عاشقانه ، عاشق است

عشق را خرجه ساز می کند

تنها ازسازش انتظار سخنیست ، دلربا و مستانه .

… حقا…

قدر تاره کهنه را استاد داند و شفای جسمه بیمارش

در دستانه اوست . سازیم پنداری در دستان خدا.

خوشا سازی که در دست استاد شروع به نواختن کند.

دستان مهربانش ، چه دلسوزانه می نوازد ،

                         نواختنش نوازش است .

                              

                                              ساز نیز قدر استاد بداند

که چون استاد شروع به نوازش کند ، دنیا به

احترام ، سر خم کند و به زانو در آید.

همانا این قدرتیست که استاد به سازش می دهد

صدایش ، احساسش پنداری از درون ساز فواره

می زند و دنیارا به حرکت وا می دارد ، که ای

نا امید ، ای خسته ، ای دلشکسته ، ای پریشان حال

ای گمشده در دنیای واقعی و خیال … برخیز

و حرکت آغاز کن . از پستی ها و بلندیها پند گیر.

همچون نتهای موسیقی 

گاهی در انتهای سکوت و گاهی به اوج خروش .

امسال سال توست / امسال سال ماست

برخیز و رقصیدن اغاز کن

برخیز، شادمان شو که استاد ، خود نیک می داند

نیازت نت جدیدیست که آن مهربان برایت از قبل فراهم کرده .

 بیا و در این سمفنیه زندگی ، سازی شو

به لطافت تار 

 

نرمیه کشیدنه آرشه برسیم های ویالون

 به استقامت دف 

 نگاه پیانو باش به انگشتان

دست استاد که رقصان ، می نوازد تا بینهایت .

شاید حتی یک مضراب ، کمکی باش برای نشان قدرت گیتار

 سازی باش بی همتا ، تشنه آغوش و دستان گرمو عاشقانه خدا .

عاشق باشو سبز ، که این سبزی از درد و ترکیدنه دانه ای آغاز شود

و به ثمر رسد .

 

 

دل نوشته

 

 

 

حتی اگر فقط

 

 

توی سی دقیقه می‌بازید. سی دقیقه که تو حالت خوب نیست و او حالش خوب است و دلش خواسته است برای تو تعریف کند که چرا خوب است اما تو حواست نیست، حواست به خودت نیست، به او که دوستش داری نیست، به دوستی‌تان نیست و پس‌اش می‌زنی، می‌زنی زیر همه چیز توی بی‌حواسی و تمام می‌شود، با همه‌ی زیبایی و سادگی و پاکی‌اش، با همه‌ی بی‌حاشیه بودنش، با همه‌ی آن همه که همدیگر را می‌فهمیدید، با همه‌ی آن همه خاطره‌ی خوب، این‌ها همه تمام می‌شوند، توی سی دقیقه، سی دقیقه‌ی بازنده، سی دقیقه که همه چیز را می‌بازید و برگشتن دیگر سخت می‌شود، سخت، اگر نگویم غیرممکن، اگر نگویم که خاطره‌ی آن سی دقیقه تا همیشه ته ذهنش می‌ماند، و ته ذهنش می‌ماند که این آدمی که من دلم خواسته بود برای او تعریف کنم که چرا خوب بودم آن شب، سرخوشی‌ام را ناخوش کرد با بی‌حواسی‌اش و هیچ حواسش نبود، هیچ دلش با من نبود، با حرف من نبود، حتا اگر فقط سی دقیقه، حتا اگر همان فردا صبح حواسش سر جایش آمده بود و عذرخواهی کرده بود، اما عذرخواهی چه دردی را دوا خواهد کرد وقتی آن سی دقیقه برای همیشه اتفاق افتاده است، سرانجام اتفاق افتاده است، سرانجام فروریخته‌اید و همه چیز تمام شده است توی سی دقیقه‌ی بازنده.

 

 

 

 

 

 

 

 

دل نوشته

 رسیدن

آدم‌ها تا یک روزی از زندگی‌شان شاید فقط زندگی را خیال می‌کنند، زندگی را واقعا زندگی نمی‌کنند. خیال می‌کنند که فردا که زندگی‌شان شروع شود همه‌ی آن‌چیزها که باید یاد گرفته باشند را یاد می‌گیرند و از بهترین دانشگاه‌های دنیا بالاترین مدرک‌ها را می‌گیرند و آن خانه‌ی رویایی توی آن خیابان رویایی را می‌خرند و آن ماشین محبوب‌شان را سوار می‌شوند و با معشوق رویایی‌شان بالاخره ازدواج می‌کنند و بچه‌های‌شان را که زیباترین اسم‌های دنیا را برای‌شان انتخاب کرده‌اند برای درس خواندن به بهترین مدرسه‌ی شهر می‌فرستند. حتا اگر خیال‌پردازتر باشند، می‌توانند وقتی که اختتامیه‌ی جشنواره‌ای را می‌بینند خیال کنند که روزی بهترین فیلم دنیا را می‌سازند و از بهترین جشنواره‌های دنیا بهترین جایزه‌ی جشنواره را می‌گیرند و موقع تحویل گرفتن جایزه‌شان، روی سن، آن را به آدمی تقدیم می‌کنند که روزگاری ترک‌شان کرده است و ثابت می‌کنند به او که در انتخابش اشتباه کرده است، همین‌طور که دارند با حلقه‌ی توی دست‌شان بازی می‌کنند تا به رخ او بکشند که دیگر برای پشیمانی دیر شده است. یا می‌توانند وقتی برنده‌های یک جایزه‌ی ادبی اعلام می‌شود خیال کنند که روزی بهترین مجموعه‌داستان دنیا را می‌نویسند که خط‌به‌خط داستان‌هایش را خواننده‌های‌شان دوست دارند از حفظ کنند یا پشت کارت‌پستال برای یار در سفرمانده‌شان بنویسند و چنان آن داستان‌ها خوبند که مجبورند وقت مصاحبه با منتقدهای ادبی و بعد از شنیدن تعریف‌های آن‌ها، کمی شکسته‌نفسی کنند و بگویند که ای بابا، این‌طورها هم نیست، این تازه اولین مجموعه‌داستان من است. و خب، خیال‌پردازی که انتها ندارد، حالا نوبت خیال کردن درباره‌ی رمانی است که روزگاری می‌نویسند و دنیا را تکان می‌دهد و تکان می‌دهد و تکان می‌دهد.

آدم‌ها اما از یک روزی به بعد دیگر نمی‌توانند زندگی را فقط خیال کنند، چون چشم باز می‌کنند و می‌بینند که زندگی چند وقتی است که واقعا شروع شده است، چون چشم باز می‌کنند و می‌بینند که دارند واقعا زندگی می‌کنند. واقعا چند وقتی است که هر روز باید روزی دوازده ساعت کار کنند و تازه باز پولی در نمی‌آورند. از کارشان لذت نمی‌برند، مثل کار کردن خر است برای خوردن یابویی که رییس‌شان است. درس‌شان را در یک دانشگاه متوسط تا یک‌جایی خوانده‌اند و با یک مدرک میانی رها کرده‌اند. از معشوق‌شان دور افتاده‌اند. شب که به سقف اجاره‌ای بالای سرشان می‌رسند آن‌قدر خسته‌اند که رمانی که کنار تخت‌خواب‌شان است چند صفحه بیشتر پیش نمی‌رود و چشم‌هایشان روی هم می‌آید. اضافه وزن پیدا کرده‌اند، صبح که از خواب بیدار می‌شوند هیچ حواس‌شان نیست که قیافه‌شان توی آینه هیچ شبیه آن آدم ایده‌آلی نیست که زمانی خیال می‌کردند در سی‌سالگی شبیه او می‌شوند، حواس‌شان نیست چون کمبود خواب دارند. حواس‌شان نیست چون فقط به این فکر می‌کنند که چطور می‌توانند سر وقت به سر کارشان برسند، چون اگر خیلی خوش‌شانس باشند فقط دنبال نقشه کشیدن برای ساعت نهار هستند که به معشوق‌شان تلفن بزنند و بگویند هنوز دوستش دارند، هنوز چند روزی بیشتر برای‌شان صبر کند، وام اداره دارد جور می‌شود، تعاونی اداره دارد به کارمندها زمین قسطی می‌دهد، تو فقط چند وقت دیگر صبر کن عزیزم، می‌دانم خسته شده‌ای از این وضع، خب، می‌بینی که، من دارم همه‌ی تلاشم را می‌کنم، بابام بازاری بوده یا مادرم دختر بازاری، شارژ موبایلم دارد تمام می‌شود، تمام هم نشود صدا قطع و وصل می‌شود، فقط زود بگو که دیگر چه کار می‌توانم بکنم، زود بگو تا قطع نشده. بیپ، بیپ.

آدم‌ها، بی‌معجزه‌مانده‌های معمولی‌شان، تا وقتی که کودک هستند، یا دست بالا تا وقتی که هنوز جوانی‌شان تمام نشده است، زندگی نمی‌کنند، زندگی را فقط خیال می‌کنند. بزرگ‌سالی که شروع شد، همه چیز تمام شده است، فرصت خیال‌کردن تمام شده است. کافی است به نزدیکی‌های میان‌سالگی برسند، همین میان‌سالگی که دیگر سن و سال‌شان عدد ندارد، همین میان‌سالگی که همیشه همین نزدیکی‌هاست و فقط حواس‌شان نیست، فقط خیال می‌کنند که هیچ‌وقت نمی‌رسد، نمی‌رسد، نمی‌رسد.