بایگانی دسته بندی ها: دل نوشته

دل نوشتهگفتاردرمانی جامع انلاین چهارراه طالقانی کرج +

وحشتیست ٬ رو به فریاد

لبـــــخنـــــــدت.

نگاهم کن…

نمی خواهم دیده ات شَــوَم

باید کاونده باشی٬

این زلال ٬

تشنه ی انعکاس ِچشمان ِتوست.

دو چشم/ یک راز

بگذار نارسیده باشیم!

کال بماند

سینه ی سرخ ِ

سیب های وصــــ‌ال

در این تاریک ُروشن ِسرنوشت.

بگذار ٬

ناچیده ات باشم…

 

 

 

 

 

 

 

 

دل نوشتهگفتاردرمانی جامع انلاین چهارراه طالقانی کرج

می خواهند تو را از من رها کنند
گنگ و خيس به پروانه شدن می انديشم
ايستاده ای
با موهايی ژولیده
من گم شده ام
همه چيزم را جستجو می کنند
راه گريزی نخواهد بود
کودکی هايم را ، عشقم را ، قلبم را گشوده اند
در پی تو !
گردنبندی مانده است و تصويری
اين تمام من است از تو !
با چشمانی باز اشک می ريزم
نمی بينی اما
تو را نيز کاويده اند
پشت اين درهای بسته
سياه پوشانِ تلخ
به انتظار نشسته اند
رفتنت را  
برای دوباره داشتنت
به کدامی ستاره دخيل بايد بست ؟
بگو کدامين عاشقانه ی گنگ
مرا به يادت خواهد آورد
صبح خواهد شد
بی تو !
مرا از من تهی کرده اند
چشمانم را بسته ام
هنوز می گريم اما !
ديگر ذهنم را نمی کاوند
يافته اندت انگار !
صورتک هايت را نمی خواهم ديگر
غريبه ی ِ بی دل
من از تو ويران شده ام

 

 

 

 

 

 

 

دل نوشته+گفتاردرمانی جامع انلاین چهارراه طالقانی کرج

آدما

آدمای بزرگ تصمیمات بزرگ میگیرن.
آدمای بزرگ تغییرات بزرگ تو زندگشیون میدن.
آدمای بزرگ اشتباهاتشون هم بزرگه.
آدمای بزرگ هر کار معمولیشون هم بزرگ جلوه میکنه.
آدمای حقیر اشتباهتشون مضحکه،آدمای حقیر بهترین کاراشون بدترین نتیجه رو به دنبال داره.
آدمای حقیر تغییرات زندگیشون از سر ناچاریه نه اختیار.
آدمای حقیر هیچ تصمیمی ندارن که بگیرن.
 

بعد نوشت:پست ترین آدما اونایی هستن که برای رسیدن به

اهدافشون از بقیه هزینه کنن

 

 

 

 

 

 

 

 

دل نوشته+گفتاردرمانی جامع انلاین چهارراه طالقانی کرج

هر روز خداوند همراه با خورشيد لحظه‌اي به ما ارزاني مي‌دارد كه در آن امكان تغيير آنچه كه موجب بدبختي ماست، وجود دارد هر روز ما وانمود مي‌كنيم كه متوجه‌ي وجود اين لحظه نيستيم. وانمود مي‌كنيم كه امروز شبيه ديروز و شبيه فرداست.

 اما كسي كه متوجه روزي كه در آن زندگي مي‌كند هست، آن لحظه‌ي جادوئي را كشف مي‌كند، اين لحظه شايد در چرخاندن كليد در قفل نهفته باشد، به هنگام صبحدم و شايد در سكوتي باشد كه پس از غذاي شب حاكم مي‌شود.

 

 يا در هزار و يك چيزي كه همواره مشابه به نظر مي‌رسد، اما اين لحظه وجود دارد، لحظه‌اي كه در آن همه‌ي اقتدار ستارگان در ما نفوذ مي‌كند و به ما اجازه مي‌دهد كه معجزه كنيم.

خوشبختي گاه يك توفيق است ولي در بيشتر مواقع يك پيروزي است. لحظه‌ي جادويي به ما كمك مي‌كند تا تغيير كنيم. ما را برمي‌انگيزد تا به جستجوي رؤياهايمان برويم.

 

 بي‌شك رنج خواهيم كشيد و لحظات دشواري را خواهيم گذراند اما اينها گذرا هستند و اثري به جا نخواهند گذاشت و بعدها مي‌توانيم با غرور و ايمان به گذشته‌ها نگاه كنيم.

بدبخت كسي است كه از خطر كردن مِي‌ترسد. او هرگز سرخورده نمي‌شود، نا اميد نمي‌شود و مانند كسي كه در جستجوي تحقق رؤياهايش زندگي مي‌كند، رنج نخواهد كشيد.

 

 اما هنگامي كه به گذشته نگاه مي‌كند  قلبش به او خواهد گفت: «با معجزه‌هايي كه خداوند در مسير تو قرار داده بود چه كردي؟ با استعدادهايي كه خداوند در درون تو به وديعه گذاشته بود چه كردي؟ آنها را در اعماق چاله‌اي به خاك سپردي چون مي‌ترسيدي كه از دستشان بدهي؟ و حالا آنچه برايت باقي مانده اين است: اطمينان به اينكه زندگي‌ات را از دست داده‌اي.»

 

بيچاره كسي كه اين كلمات را از قلبش بشنود.

آنوقت است كه به معجزه ايمان خواهد آورد، اما لحظات جادوئي حيات او ديگر طي شده‌اند.

 

 

 

 

 

خسته از ….

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي كلامي

 عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم

 تو از قبيله ي انسانيت آمده اي
تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت

و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟؟؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من

 با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و

 در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست.

 

***************************************************************************

دل من در كوله بار رفتن تو !

بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود .

 

****************************************************************************

بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته… اما مرده است.  دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم… سلطان قلبم تو هستی… من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم …  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد… و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین … مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..

 

****************************************************************************************

اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته

غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها

نگاه کن یه مرد تنها
روی ماسه های ساحل
با سر انگشتای خسته ش
می کشه عکس دو تا دل

خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون

می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه

نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی

 

*******************************************************************************************************

کاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
!
آه وقتي که ، لبخند نگاهت را

مي تاباني ؛
بال مژگان بلندت را
مي خواباني ؛
آه وقتي که تو چشمانت ،
آن جام لبالب از جان دارو را
سوي اين تشنه ی جان سوخته مي گرداني ،
موج موسيقي عشق
از دلم ميگذرد
…!

من در آن لحظه که چشم تو به من مي نگرد
برگ خشکيده ی ايمان را ، در پنجه ی باد ؛
رقص شيطاني خواهش را ، در آتش سبز ؛
نور پنهاني بخشش را ، در چشمه ی مهر ؛
اهتزاز ابديت را مي بينم

بيش از اين سوي نگاهت ، نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ،
ياراي تماشايم نيست ؛
کاش ميگفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ……؟